سارا
*** یه نموره شعر واسه ی عشقم .... ***
شب بود شمع بود من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت
بیا بیا که سوختم همیشه به راه تو بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
سلااااااااااااااااااااااااااااااام :
احوال شما خوش میگذره مامانینا خوب هستن ؟
داستان دوم « معلم شدن آناهیتا » :
امروز یکی از باحال ترین روزای من تو مدرسه بود اینقده خندیدم
که صورتم پر از اشک شد ...
دبیر زبان از بچه ها خواست درس آخر رو مثل یه معلم بیان توضیح بدن
بعد از چند نفر آناهیتا رفت ... از همون اول میگم ...
ماژیک و برداشت بالای تخته نوشت vili عشقش رپ ویلسونه عجب معلمی
دبیر گفت به ... به ... چه شود یه خورده توضیح داد یکی از بچه ها ازش سوال
پرسید بلد نبود جواب بده گفت : ها ؟ کم که آورد گفت : « واقعآ بلد نیستی ؟
آخه به تو میگن شاگرد ؟ چه طور جوابشو نمیدونی من هم سن تو بودم کل
زبان و بلد بودم حالا میری جوابشو پیدا میکنی میاری »
با یه حالته دبیر مانند میگفت که همه از خنده دق کردیم
آخرشم دبیر گفت آنا بشین که آبروی دبیرا رو بردی ...
اما این ویلی رو که نوشت خیلی حال کردیم هممون فاز گرفتیم ...
اینم از آنا خانوووووووم یه دختر مامانیه خوشگل که همه ی بچه ها جونشون
بهش بستست آنا خیلیییییییییییییی دوست دارم
اما زندگیم ، عشقم ، وجودم ، هستیم ، نفسم ، خیالم ، خوشگلم .......... ( دیگه تا آخرشو برید )
الهی که فداش بشم ****** فرنوش ****** بهترین و عزیزترین دوستم من و فرنوش سه ساله با همیم
سال اول که سایه ی همدیگرو با تیر میزدیم دشمن خونیه هم بودیم اما نمیدونم این دو سال چه معجزه یی شده
که بدون هم میمیریم نمیتونم دوریش و تحمل کنم عزیزترین دوستمه ...
من و فرنوش همیشه با همیم همه ی مدرسه ما دو تا رو با هم میشناسن اگه یکیمون با اون یکی نباشه
همه شاخ در میارن فعلآ که وقت نکرده در باره ی خودش بنویسه اما به زودی اونم میاد ...
تویی نازنینم صمیمی ترینم الهی بمیرم غمتو نبینم
سر آغاز نام تو پایانی نداره تویی اولینم تویی آخرینم